روایت یک شهروند از حقّه های یک پیرزن در جلو خودپردازها

امروز صبح میخواستم از خود پرداز بانک ملی پول برداشت کنم، یک خانم تقریبا ۷۰ ساله از من خواست تا از کارتش برایش ده هزارتومان پول دربیارم… زیرا میخواست به دکتر مراجعه کند، اما دستگاه موجودی کارت را صفر ریال نشان داد و من گفتم مادر جان موجودی ندارد. سرش را به حالت افسوس تکان داد و زیر لب گفت خدایا چکارکنم… دست در جیبم کردم و ده هزارتومان به او دادم، تشکر کرد و قول داد اگر مرا باز دید پس بدهد…

رفت به سمت میدان و گفتم حتما ماشین میگیرد، ولی درست همان لحضه نگاهی به پشت سر کرد و رفت آن طرف خیابان، دنبالش رفتم… برای رد گم کنی به چند مغازه رفت و وقتی من کمی دورترشدم به سمت بانک صادرات رفته و دوباره کارتش را به یک مرد دیگر داد… من اینطرف خیابان هر طور بود به مرد فهماندم که موضوع از چه قرار است، سپس دوباره به طرف قازاخانه رفت و منتظر ماند جلوی خودپرداز خالی و یک سری ادم جدید بیایند و دوباره به سمت بانک های دیگر و در نهایت به سمت بانک صادرات رفت و کارتش را به یک جوان که گویا از کار سخت برگشته بود داد، با خود گفتم به من چه؟ من برای  رضای خدا کمک کرده ام… اما دیگر نتوانستم تحمل کنم، آن پیرزن به ظاهر مظلوم در کمال تعجب در آن ده دقیقه که خود شاهد بودم ۵۰ هزارتومان کاسب شد آنهم با فریب و توسل به احساسات مردم.

در نهایت به سمتش رفتم و به مرد جوان را و سپس رو به خودش کردم و آنچه لازم بود را گفتم، انکار میکرد و میگفت فقط میخواسته موجودی بگیرد… گفتم اگر یکبار دیگر اینجا ببینمت تو را تحویل پلیس خواهم داد چون این تکدی گری نیست و علنا سوءاستفاده از احساسات مردم است… و رفت… اما در کمال تعجب به جای اینکه از کار خود شرمسار باشد دوباره به سمت خودپردازهای بانک ملی رفته و خواست همان کار را تکرار کند که من خود را نشان داده و مانع شدم…

در این موارد به شهروندان پیشنهاد می شود که از روی احساس فریب چنین افرادی را نخورند، چرا که بسیاری از آنها ممکن است نیازمند نبوده و چه بسا هر روز با جیبی پر از پول به خانه بر می گردند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

همچنین ببینید

بستن
بستن
بستن