سایه روشنِ کسوف ۱۲۹۳ بر برهه ای ازتاریخ سقز

انور معرفت| نویسنده و پژوهشگر تاریخ

 

عبدالله خان ناهید (افتخار) از رجال شهر سقز در خلال حوادث سال ۱۳۳۰ هجری قمری به کسوفی اشاره کرده و درخاطرات خود نوشته: «این کسوف به اندازه ای مهم بود که فضا مانند شب تاریک شد و ستارگان در آسمان نمایان شدند.»(ناهید، ۴۵) آقای سید محمدصمدی از مهاباد نیزطی مقاله ای تاریخ آن رخداد فلکی را با عنوان (ساڵی خۆرگیران) ۱۱۰-۱۰۰ سال پیش تخمین زده است. (صمدی،۱۳۷۷) که البته هیچکدام از آن تاریخ ها واقعی و درست نیستند.

در میانه ی سال های ۱۲۹۳-۱۲۹۱ هجری شمسی دو کسوف روی داده که در آسمان کوردستان قابل مشاهده بوده است. نخست کسوفی که روز ۲۸ فروردین ۱۲۹۱ شمسی برابر با ۱۷ آوریل ۱۹۱۲ میلادی و مطابق با ۲۸ ربیع الثانی ۱۳۳۰ قمری در ساعت ۱۶:۱۵ عصر روی داده؛ ساعت ۱۶:۵۱ به اوج خود رسیده و در ساعت ۱۷:۲۷ به وقت سنندج به پایان رسیده است. قدر این کسوف ۶% و کسوف جزئی بوده است. دومی کسوفی بوده که روز ۲۹ مرداد ۱۲۹۳ شمسی برابر با ۲۰ آگوست ۱۹۱۴ میلادی مطابق با ۲۸ رمضان ۱۳۳۲ قمری در ساعت ۱۶:۰۴ عصر روی داده، ساعت ۱۶:۱۵ به اوج خود رسیده و ساعت ۱۷:۵۴ به پایان رسیده است. قدر این خورشیدگرفتگی ۹۹% و کسوف کلی بوده که در اثر آن هوا به تمامی تاریک شده است. یادآوری می نمایم که قدر آخرین کسوف کلی قرن بیستم در ۲۰ مرداد ۱۳۷۸ برابر با ۱۱ آگوست ۱۹۹۹ میلادی که در آسمان بیشتر شهرهای کوردستان قابل رؤیت بود، ۹۹% بود. به این ترتیب آشکار می شود که مبدا شفاهی (سالی خۆرگیران) کسوف کلی سال ۱۲۹۳ شمسی بوده که ۱۰۴ سال پیش روی داده و بر خلاف شنیده ها هنگام نماز ظهر نبوده بلکه در حوالی هنگام نمازعصر بوده و بر خلاف خاطرات عبدالله خان ناهید نه در سال ۱۳۳۰ قمری بلکه در سال ۱۳۳۲ قمری روی داده است.

دقیق نبودن تاریخ این رویداد فلکی نزد ناهید زمانی بیشتر آشکار می شود که در سطور بعدی به قتل ولیعهد اتریش در شهر سارایوو اشاره می کند که جرقه شروع جنگ جهانی اول بود. قتل ولیعهد اتریش روز ۶ مرداد ۱۲۹۳ شمسی برابر با ۲۸ ژوییه ۱۹۱۴ میلادی مطابق با ۵ رمضان ۱۳۳۲ قمری به وقوع پیوست. ناهید در ادامه خاطرات خود نوشته است: «از وقایع مهم این سال ۱۳۳۰ قمری این بود خوانین بانه که از اطاعت سردار مکری (محمدحسین خان) سرپیچی می نمودند او را ناچارکرد تهیه لشکری را دیده و آنهار ا مطیع نماید. بنابراین تمام طوایف و عشایر اطراف (بوکان، سابلاغ، سقز) بنا به فرمان سردار در قریه اسکی بغداد و دشت کوچکی به نام یلچز جمع آوری شده و در آنجا خیمه زدیم. سردار بعد از ده پانزده روزی با کوکبه مخصوص به اردو وارد شده و به جانب بانه رهسپار شدیم. روزی در بیرون آبادی موسوم به گلولان خیمه زده و عده ای از خوانین جمع گردیده در حضور سردار مشغول بازی بانک بودیم کسوف کلی که هرگز مانند آن را ندیده بودیم واقع شد… بلاخره وارد بانه شدیم ولی زد و خوردی رخ نداد. زیرا خوانین بانه که املاک خود را خالی کرده و متواری شده بودند، حاضرشدند از در اطاعت درآیند. سردار مکری بعد از آن که رشیدخان شجیع السلطنه را در بانه به حکومت منصوب و کارهای آنجا را تا یک درجه تسویه نمود به محل حکمرانی خود، مهاباد، برگشت و ما هم هریک به منازل خود بازگشت نمودیم. ما در بانه بودیم که قضیه قتل ولیعهد اتریش در شهر سراجیو واقع و جنگ اتریش و صربستان اعلان شد». (ناهید،۴۴)

براساس این اخبار که ناهید بدون مشخص کردن تاریخ دقیق بازگویی کرده است، اطلاعات تاریخی دیگری آشکار می شود:

۱- هرچند مرحوم ناهید برای زمان وقوع این حوادث به سال ۱۳۳۰ قمری اشاره کرده اما معلوم شد که تاریخ دقیق نیست و بر اساس مستندات خود خاطرات نامبرده، حوادث گفته شده در سال ۱۳۳۲ قمری برابر با ۱۲۹۳ شمسی به وقوع پیوسته اند. لذا سرپیچی خوانین و عزیمت لشکر سردار مکری به طرف بانه در تابستان ۱۲۹۳ شمسی و در مرداد ماه صورت گرفته و منصوب کردن رشیدخان شجیع السلطنه و مراجعت سردار در اواخر تابستان همان سال روی داده است.

۲- در آن زمان خبر قتل ولیعهد اتریش و جنگ بالکان با ۲-۳ ماه تاخیر به کوردستان ایران و شهرسقز رسیده که شیخ رئوف ضیایی -از رجال سقز- نیز در خاطراتش به آن اذعان کرده است.(ضیایی،۳۷) اما حاجی مصطفی تیمورزاده از اهالی سقز و هم دوره ی ناهید و ضیایی در یادداشت هایش این گونه به موضوع اشاره کرده است:« نظربه اینکه مثل حالا پست و تلگراف و تلفن و بیسیم و رادیو در کشور ایران نبوده، موقعی این اخبارات رسید که شش ماه بود شروع به حرب شده بود.(تیمورزاده،۱۹) این یادآوری ها نیز صحیح نبوده و از اعتبار کرونولوژیک برخوردار نیستند زیرا خود تیمورزاده در یادداشت هایش به آمدن لشکریان عثمانی و نیروهای عشایرو مشایخ کورد به بانه و از آنجا به سقز اشاره کرده است که در ماه محرم ۱۳۳۳ قمری برابر با اواسط پاییز ۱۲۹۳ شمسی روی داده است. به عبارت دیگر سه ماه پس از شروع جنگ بین الملل اول در اروپا نه شش ماه! شیخ رئوف ضیایی در چند جای دیگر از یادداشت هایش، سال ۱۳۳۳ قمری را برای شروع جنگ اول نوشته اما بر خلاف تیمور زاده، در صفحات بعدی این اشتباه را تصحیح و به سال ۱۳۳۲ قمری نیز اشاره کرده است.

۳- سال ۱۳۳۲ قمری مطابق ۱۲۹۳ شمسی اداره شهرهای سقز و بانه تحت حکومت سردار بوکان بوده و راسا حاکمانی برای این دو شهر تعیین و منصوب می کرد در حالی که پیش از این بانه از لحاظ اداری و فرمان حکومتی وابسته به سقز بوده و فرمان رسمی حکومت سقز نیز در سنندج صادر می شد و سیف الدین خان اردلان (مظفرالسلطنه) حاکم بلامنازع سقز بود که روابط و نسبت خانوادگی هم با خاندان قدرتمند اردلان در سنندج داشته و همواره مورد حمایت اینان بود. اما چرا و چگونه در آن سال اختیار عزل و نصب حاکمان سقز و بانه از خاندان اردلان سنندج سلب شده و در ید محمدحسین خان مکری (سرداربوکان) قرار می گیرد که خود منصوب والیان آذربایجان بوده و فرمان حکومتی را از تبریز دریافت می کرد؟ در چه شرایط و تاریخی فرمان حکومت سقز و بانه از سنندج سلب و این دو شهر ضمیمه حکومت آذربایجان و قلمرو حاکم بوکان شده است؟

به یقین یافتن پاسخ برای این پرسش ها منوط به مطالعه و بررسی وقایع ایران و آذربایجان و کوردستان در سال های پیش از جنگ جهانی اول و پس از شکست مشروطه خواهی و تقابل میان آزادی خواهان و طرفداران محمدعلیشاه قاجار در درون و بیرون حکومت می باشد. تاریخ کوردستان در دوره ی مشروطیت و پس از آن بسیار اندک، نا روشن و ناگشوده مانده است. اشاره به بخش دیگری از خاطرات عبدالله خان ناهید شاید پرتوی بر این ناگشودگی ها و ناروشنی ها می افکند: «کشمش هایی که بلأخره منجر به اشغال تبریز از جانب روس ها گردیده، تازه در بین حاجی صمدخان مقدم مراغه و اهالی تبریز شروع شده بود. بلاخره روس ها هرج و مرج تبریز را بهانه کرده بقوه ارتش تبریز را اشغال و حاجی صمدخان را به حکومت آنجا تعیین و یک نفر قنسول را به نام الکساندر با عده ای قزاق مامور مهاباد نمودند. الکساندر وقتی به مهاباد وارد شد به طور مستقیم کارها را در دست گرفت. محمد حسین خان سردارمکری که در این هنگام از جانب دولت حکومت سابلاغ را در دست داشت و از حکومت غیراز اسمی برای او باقی نبود بر اثر موافقتی که بین او و قنسول حاصل شد کارش رونق بسزایی یافته و در کار سقز و بانه نیز بطور مستقیم شروع به دخالت نمود. سیف الدین خان که در این موقع حکومت سقز را داشت از پیشرفت ها و اقتدار سردار بیمناک شده مصمم رفتن به تبریز و ملاقات حاجی شجاع الدوله (صمدخان) والی آذربایجان گردید.»(ناهید،۲۹) در این میان حاجی صمدخان مراغه ای بدون اینکه دولت ایران وی را به رسمیت بشناسد با حمایت روس ها که آذربایجان را به اشغال خود درآورده بودند و به نام دولتی خودخوانده بر تبریز و اردبیل و اورمیه و حتی مهاباد حکم می راندند، سیف الدین خان سقز تصمیم گرفت به منظور مذاکره با حاجی صمدخان مراغه ای و توافق بر سر ادامه حکومت خود بر سقز و بانه به ملاقات وی بشتابد. به همین منظور درششم فروردین سال ۱۳۲۹ به همراه چندتن دیگر عازم تبریز شد. ناهید که در این سفر از همراهان سیف الدین خان بود نوشته است: «همان روز که وارد شدیم، صبحش به حضور حاجی شجاع الدوله والی کل آذربایجان پذیرفته گردیدیم. حاجی شجاع الدوله با طایفه بیگ زاده سابقه دوستی ممتدی داشت… بدوا از سیف الدین خان هم بطور حرارت آمیزی پذیرایی نمود. ولی بعدها نفهمیدیم روی چه اصلی بود قدری برودت به خرج داد.(ناهید،۳۵) ناهید تاریخ این سفر را ششم فروردین اواخر سال ۱۳۲۹ هجری قمری نوشته است. بر اساس تطبیق تاریخ و تقویم اواخر سال ۱۳۲۹ قمری مصادف با پاییز و زمستان ۱۲۹۰ شمسی است نه فصل بهار و ماه فروردین! اما چون روز ششم فروردین را نوشته و در ادامه به باران و تگرگ و سیلابی شدن رودخانه جغتو اشاره کرده است، بی گمان سفر در اوایل بهار ۱۲۹۰ شمسی سرگرفته که با ماه های میانی سال ۱۳۲۹ قمری مصادف می شود نه اواخر آن.

سفر و اقامت سیف الدین خان و همراهان در تبریز، چهل روز به طول می انجامد و هنگام ورود به سقز، مطلع می شوند دسته ای از طایفه فیض الله بیگی با هم متحد شده، حکومت سقز را در دست گرفته و برای آن حاکمی از اهالی گروس منصوب کرده و علی خان (افتخاردیوان) را به نایبی برگزیده اند.(ناهید،۴۳) اما پس از چند صباحی نانوشته و نادانسته سیف الدین خان با حمایت سرداربوکان به حکومت سقز بازگشته و همزمان سقز تحت اداره سابلاغ قرار گرفته است. (تابستان ۱۲۹۰ شمسی) این در حالی است که مدتی بعد حادثه ی عجیبی رخ می دهد و شیخ رئوف ضیایی در خلال وقایع زمستان ۱۳۳۱ قمری (در مطابقه برابر است با زمستان ۱۲۹۲ شمسی و سه ماه نخست ۱۳۳۱ قمری) چنین نوشته است: « شجاع الدوله دستور داده بودند که سردار با جمعیت انبوه عشایر به سقز بیایند و سیف الدین خان حاکم سقز را دستگیر و این منطقه را به قلمرو حکومت خود اضافه نماید. ایشان هم (سردارمکری) با چندهزار سوار به سردشت و از آنجا به بانه حرکت کرد و بنا بود با همان عده عازم سقز شود…. مظفرالسلطنه نیز قوای خود را جمع کرده و سنگربندی و اقدامات لازم را به عمل آورده بود. در عین حال محرمانه مکاتباتی را با حاج شجاع الدوله شروع نموده بود. سردار مکری نخست لشکر خود را تقسیم نموده و قسمتی را به خورخوره و تیلکو فرستاد تا آن مناطق را اشغال نمایند و مانع رسیدن قوای کمکی به مظفرالسلطنه بشوند. خودش با جمعیتی کثیر به سوی سقز حرکت کرد و به روستای قبغلو رسیده در این اثنا تلگرافی از حاج شجاع الدوله بوسیله مظفرالسلطنه جهت سردار رسید که وی را از حمله به سقز بازداشته و دستور بازگشت سردار و قوای وی را به مهاباد صادر کرده بود. در عین حال قوای سردار وارد سقز شد در حالیکه انتظار جنگ و مقاومت داشتند اما در کمال تعجب دیدند که وضع شهر عادی است لذا سردار مستقیما به دارالحکومه یعنی منزل مظفرالسلطنه (واقع در محله پشت مسجد جامع کنونی) واردشد… سردار هم با دریافت تلگراف دستور متفرق شدن اردوی خود را صادر و آن شب را با عده ای از سران لشکر مهمان مظفرالسلطنه بودند و صبح زود به طرف بوکان حرکت کردند.»(ضیایی،۳۳)

هنگام خوانش و تأمل پیرامون این وقایع چند پرسش به میان می آید: چرا حاجی صمدخان مراغه ای ضدمشروطه در ملاقات با سیف الدین خان در تبریز که وی هم ضدمشروطه بود، سردی نشان داد؟ چرا دو سال بعد سردار بوکان را به منظور دستگیری سیف الدین خان رهسپار سقز کرد؟ سیف الدین خان در نامه محرمانه اش به شجاع الدوله چه چیزی نوشته بود که از فرمانش برای دستگیری وی منصرف شد؟ چه ارتباط نهانی و سرّیی میان حاج صمدخان مراغه ای سرسپرده روس ها و محمدحسین خان مکری و سیف الدین خان اردلان بوده که موجب خشم و تحریک سپاه عثمانی و تیرباران کردن آن دو توسط عثمانی ها بوده است؟

تا دستیابی به اسناد، مدارک و مکاتبات تاریخی نمی توان پاسخ مستقیم و به سزایی برای پرسش های فوق یافت. اما تا پیدا شدن شواهد و مستندات لازم برای کشف حقایق رویدادهای آن سال ها می توان با حدس و گمان گفت که یکی از علل لشکرکشی سردار بوکان به سقز با فرمان حاجی صمدخان مراغه ای این بوده که سیف الدین خان در سفرش به تبریز با وی به توافقی بر سر هرچه که خواسته اند دست نیافته بود و حتی هنگامی که پس از کودتای طایفه فیض الله بیگی که متحد سردارمکری به شمار می رفتند مجددا به حکومت سقز بازگشت به اطاعت حاج صمدخان مراغه ایی درنیامد و نپذیرفت که سقز ضمیمه حکومت سابلاغ و تبریز شود. به همین سبب حاجی صمدخان لشکر سردارمکری را به سقز گسیل کرد که این بار سیف الدین خان ناگزیر شد که از طریق نامه با او به توافقاتی دست یابد و پیوستن سقزو بانه به حکومت مستقیم سردار و غیرمستقیم حاجی صمدخان را بپذیرد. دراین میانه که حاکم و حکومت سقز نیز از سنندج منفصل شده، خوانین بانه برای دستیابی به نیمه استقلالی برای خود از اطاعت سردار مکری استنکاف می ورزند لذا براثر مجموعه ی این وقایع و روابط است که سردار مکری در سال خورشید گرفتگی ۱۲۹۳ شمسی-۱۳۳۲ قمری در راس لشکری رهسپار بانه می شود تا آنجا را هم مانند سقز ضمیمه حکومت خود نماید.

هرج ومرج، تبانی، دخالت بیگانگان، تاراج و لشکرکشی های این چنینی درتاریخ قرن نوزدهم و تا ربع قرن بیستم کوردستان، پیامد مستقیم حکومت های ملوک الطوایفی و عشایری در فقدان یک دولت مدرن، مقتدر و متمرکز به شمار می رود. شهر سقز در یک صدسال گذشته یکی از نقاط مرکزی و شاهراهی بوده که همواره مورد طمع و تاخت و تاز نیروهای خارجی از جمله عثمانی و روس و انگلیس و طوایف کورد و عشایر محلی و غیر محلی بوده و ازاین حوادث آسیب های بسیاری دیده است.

منابع:

تیمورزاده، مصطفی(۱۳۳۲):«تاریخ زندگی مرز یا وحشت سقز»، مولوی، تهران.
سەمەدی،سەیید محەمەد (١٣٧٧):«ساڵی…»، گۆڤاری سروە،ساڵی١٣،ژمارە١٤٣،جۆزەردان.
ضیایی، شیخ رئوف(۱۳۶۷): «یادداشت هایی از کردستان»به کوشش عمرفاروقی، مرکز نشرفرهنگ و ادب کردی،اورمیه.
ناهید،عبدالله(۱۳۶۲):« خاطرات من»،به کوشش احمد قاضی، نفیسی فر،؟.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

همچنین ببینید

بستن
بستن
بستن