چرا نقد کارساز نیست؟

محمد میرزایی؛ کارشناس ارتباطات و فناوری اطلاعات

نقد به معنای یافتن و بیان کاستی ها، سهل انگاری ها، ضعف ها و اشتباهاتی است که خواسته یا ناخواسته، آگاهانه یا ناآگاهانه رخ داده است. نقد یعنی قرار دادن معایب در یک کفه ی ترازو و محاسن در کفه ی دیگر و آن ها را با همدیگر مقایسه کردن. علی رغم این که جریان نقد در جامعه فعال است و از این نظر جامعه ی پویایی داریم، ولی دامنه ی  نقد پذیری  کم و  مهارت بهره گیری از نقد به عنوان فرصتی برای بهبود فرآیندها و اصلاح امور به ویژه در مدیران و سیاست گذاران کمتر. حال جا دارد، این سؤال مطرح شود که چرا چنین است؟ به عبارتی چرا نقد در جامعه ی ما کارساز نیست؟

نتیجه ی  بررسی و تأملی که در این رابطه صورت گرفت، به نظر آمدنِ عواملی به شرح زیر بود:

۱- غیر سیستمی بودنِ انتصاب و انتخاب مدیران:

ساختار سازمانی و اداری ایران فاقد سیستمی مشخص و معین برای انتخاب و انتصاب مدیران دولتی است. سیستم به معنی رویه، روال، دستورالعمل، ضابطه و معیار است. از آنجا که در انتصاب افراد برای تصدی پست های مدیریتی بعضاً به جای مبنا قرار دادنِ معیارهای شایستگی، توانایی، تحصیلات، تجربیات، کارایی و تخصص، آنچه که در عمل ملاک قرار می گیرد، روابط شخصی و فامیلی، سفارش، ریا، تظاهر و تملق است، بنابراین کسانی که با استفاده از این شیوه در مسند امور قرار می گیرند، لزومی نمی بینند تا امورات کاری خود را بر اساس انتقادات و بازخوردهایی که از جامعه می گیرند، اصلاح نمایند، چراکه آن چه ماندگار ی آن ها را در پُست مربوطه تضمین می کند، خروجی عملکرد و رضایت مردم نیست، بلکه نوع  رابطه ی شخصیِ او با مقام یا مقاماتی است  که از او حمایت می کنند و تا زمانی که این ارتباط تداوم داشته باشد، ماندگاری او هم در موقعیت‌اش محفوظ است. مثلاً  روالی که در شرایط فعلی جاری است، این است که نماینده مجلس علی رغمِ این که اصولاً بر اساس قانون انتصاب مدیران دولتی در حوزه ی اختیارات قوه مجریه و دولت است و نماینده مجلس مسؤولیت اش قانون گذاری و نظارت است، ولی مشاهده می کنیم نماینده ی مجلس به طور مؤثر و حتی مستقیم در این امر دخالت می کند و معمولاً به جای معیار قرار دادن شایستگی و صلاحیت های فنی و تخصصی، نوع رابطه شخصی، عضویت در ستاد انتخاباتی نماینده، عدم داشتن نسبت فامیلی و فردی با رقبای احتمالی نماینده، تبعیت بی چون چرا و مَجیزگویی از نماینده مبنا و معیار انتخاب و انتصاب قرار می گیرد. طبیعی است در چنین شرایطی مدیرِ مذکور مطمئن است تا زمانی که دوره نمایندگیِ نماینده  پایان نیافته است، هرچقدر هم از عملکرد وی انتقاد صورت گیرد، چون حمایتِ تمام قدِ نماینده مجلس را دارد، خطری متوجه موقعیت اش نیست و بدون این که کمترین احساس تعهدی نسبت به پاسخگویی در قبال انتقادات را داشته باشد، به تاختن در مسیر ناصواب خود ادامه می دهد. لذا در چنین شرایطی انتقادات راه به جایی نمی برند و کارساز نیستند.

۲- استفاده ی ابزاری از نقد:

عموماً از نقد به درستی استفاده نمی کنیم. به جای اینکه نقد را برای اصلاح امور جامعه و تأمین منافع عمومی، بیان و رفع کاستی ها به کار ببریم، از آن به عنوان ابزاری برای کوبیدن و تخریب رقبا، مخالفین و جناح حاضر در قدرت به کار می بریم. به جای این که عملکرد ها را -صرفنظر از اینکه توسط چه فرد یا گروهی- مورد نقد قرار دهیم، معمولاً هدف از نقد، تخریبِ افراد یا گروه واقع در مسند امور می باشد. یک نفر تا زمانی که در جایگاه و موقعیت شغلی مطلوب اش قرار دارد و همه چیز بر وفق مرادش است، نه تنها از بیان اشکالات چشمپوشی میکند، بلکه تا میتواند از وضعیت موجود تعریف و تمجید به عمل می آورد. اگر هم نقدی نسبت به او یا مجموعه ی تحت امرش صورت گیرد به هیچ وجه آنرا قبول نمیکند و به هر ترفند و نیرنگی متوسل میشود تا آنرا توجیه نماید. ولی همین که به هر دلیلِ ممکن- موجه یا غیرِ موجه – از قدرت و موقعیتِ دلخواه اش کنار گذاشته شود، بلافاصله  در قالبِ نقد، شروع به تخریب و تضعیفِ شرایط موجود می نماید.

۳- تفکرِ صفر و یک داشتن جامعه نسبت به واقعیات:

جامعه ی ما نسبت به پدیده ها تفکر صفر و یک دارد،  یک شخص، اتفاق، رفتار و یا هر پدیده ای از نظر ما یا کاملاً درست و بی عیب و نقص است یا کاملاً منفور و غیر قابل قبول است. این نگرشِ دو قطبی به طور تاریخی در ذهن ما رسوخ کرده است، همه چیز را به صورت روشنِ روشن و  یا سیاهِ سیاه می بینیم. حد وسط قایل نیستیم. این نوع نگرش باعث شده است، قادر نباشیم خود و دیگران را  در مجموعه ای از نیکی ها و بدی ها بیابیم و خود یا دیگری را جایزالخطا بدانیم. حدِ وسط قایل نمی شویم، تنها ابتدا و انتهای طیف ها را می شناسیم و افراد و پدیده ها را بلافاصله در ابتدا و انتهای طیف قرار می دهیم. نتیجه ی این طرز تفکر این شده است که نقدها را برنمی تابیم و با اولین نقدی که از ما می شود، می پنداریم که می خواهند با ما دشمنی کنند و ما را نابود نمایند.

۴- متوهِم بودن:

اگر کتابِ « دائی جان ناپلئون» را مطالعه کرده باشید، متوجه شده اید که «دائی جان»  توهم خود بزرگ بینی دارد و فکر می کند آنقدر مهم است که انگلیسی ها مدام در حال «توطئه» برای از بین بردن او هستند. دائی جان نمونه یک ایرانی متوهم است. جامعه ی ما گرفتار توهم است. از جمله « توهمِ توطئه»، « توهمِ خود بزرگ بینی» و «توهم دانستن». هرگاه نقدی نسبت به ما صورت گیرد، فکر می کنیم در معرض یک توطئه قرار گرفته ایم. لذا توهم توطئه باعث می شود به جای این که در قبالِ انتقادات واکنشی منطقی داشته باشیم و آن را به عنوان فرصتی جهت ارتقاء شخصیت و توسعه فردی خود بدانیم و نقد کننده را دوست و دلسوز خود به حساب آوریم، او را به چشمِ یک دشمن و توطئه چین ببینیم و رابطه و دوستی خود را با او قطع کنیم و او را به حلقه دشمنان و توطئه چینان خود برانیم. خود بزرگ بین هستیم، آنقدر خود را بزرگ می بینیم که هیچ نقدی را در مورد خود نمی پذیریم. فکر می کنیم، نباید کسی نسبت به ما  نقدی وارد کند. توهم دانستن داریم، با کسب اندک اطلاعات سطحی از طریق اخبار، تبلیغات، شایعه و هر منبع غیر معتبری فکر می کنیم دانای تمام عیاری شده ایم و حقیقت ماجرا را یافته ایم، دیگر احتیاجی به مطالعه و تحقیق در خود نمی بینیم و در هر زمینه ای به خود اجازه ی اظهار نظر و قضاوت می دهیم.

۵- ضعف در مهارتِ گفت وگو:

گفت و گو یک هنر و یک مهارت است که جامعه ما فاقد آن است. گفت و گو ارتباطی تعاملی یا دو طرفه است. در این نوع ارتباط باید هم بگوییم و هم آمادگی این را داشته باشیم که حرف های طرف مقابل را گوش کنیم. عموماً به جای گفت وگوی منطقی و مفید به نزاع و مشاجره مخرب می پردازیم. قهر می کنیم و جلسات گفت و گو را بدون نتیجه ترک می کنیم. با توجه به ضعفی که در زمینه گفتگو داریم، نمی توانیم نقد کننده و هم چنین نقد پذیرِ خوبی باشیم، چون که داشتن مهارتِ گفت و گو از ملزوماتِ نقد است.

۶- عدم نهادینه شدن تفکر سیستمی در جامعه:

تفکرِ سیستمی یعنی مقدم دانستن منفعت جامعه و کشور  به منفعت شخصی و گروهی و اولویت  دادن منفعت دراز مدت بر منفعت کوتاه مدت. وقتی کسی  هدف اصلی اش سربلندی، سرافرازی و تامین منافع درازمدت مجموعه باشد، نه منافع شخصی، قطعاً حاضر است هر نقدی را که احساس کند برای تامین منافع جمع مفید است، بپذیرد و آنرا به کارگیرد، ولو این نقد از نظر شخصی نفعی برایش نداشته باشد و یا حتی به ضررش باشد.

۷- تفکر جدایی دولت و مردم:

ما معمولاً فکر می کنیم نهاد دولت یا حکومت جدا از مردم است، انگار دولت کالایی است که از کشوری خارجی مانند چین وارد کشور شده تا بر این مملکت حکومت کند و هیچ سنخیتی با فرهنگ و هویت این کشور ندارد. افکار عمومی جامعه ی ایرانی خود را در برابر سرنوشت کشور مسئول نمی داند و تصورش بر این است که تمام اتفاقات خوب و بد را باید دولت و نهادهای حکومتی رقم بزنند. سیاست گذاران و دولت مردان از سمت مردم مورد انتقاد قرارمی گیرند. در صورتی که بسیاری از ایراداتی که از دولت مردان گرفته می شود، بازتابی از واقعیات موجود در جامعه است و بدون دخالت دولت هم امکان برطرف شدن دارد. در خیلی از موارد توقعاتی که از مدیران و مسؤلین دولتی می رود، خود حاضر به انجام و رعایت آن ها نیستیم. عملکرد و رفتار دولت مردان و سیاست های آن ها برآیند طرزِ تفکر و فرهنگ جامعه است و تفاوت معناداری مابین این دو نمی تواند وجود داشته باشد، چون که دولت و نهادهای حکومتی هم پرورش یافته و برآمده از درون همین جامعه هستند. از یک جامعه امانت دار، امین، صادق و درست کار بعید است مسؤولینی که فاقد این ویژگی ها باشند، بیرون آیند. از کوزه همان تراود که در اوست.

فراستخواه در کتاب « ما ایرانیان» نوشته است: « معنای اخلاق، احترام به خود، احترام به دیگری و احترام به محیط است. کسی که نفس خود را خوار می شمرد و برای خود احترامی قائل نیست، هر شرّی از او انتظار می رود. عزتِ نفس، به تعبیرِ روانشناسان مبنای اخلاقی شدن است. انسان ایرانی همواره در معرض این بود که تفکر علّیِ خود را از دست بدهد، این که « من علتِ حوادث نیستم» و «کاره ای نیستم» تهدیدی برای اخلاق اجتماعی بوده است. فرد خود اثربخشیِ خویش را از دست می دهد و به این نتیجه می رسد که یا باید دامن برکشد و گلیم خود بیرون برد یا تابعی از این میدان پرکشاکش نخبگان باشد. با یکی و بر دیگری، اینها همه اخلاق ستیز و اخلاق بر باد ده بودند، چون عزت نفس را از آدمی می ستاندند».

۸- و در آخر؛ ناکارآمدی سیستم آموزش کشور:

همه ی ما در هر موقعیتی که قرار داریم، محصول و پرورده ی سیستم آموزشی موجود هستیم.  تقویت مهارت در ارائه انتقاد به شیوه درست و افزایش توان و تحمل در پذیرش انتقاد، امری است که در دوران مدرسه و مخصوصاً دبستان باید بچه های ما آموزش آن را ببینند و آن را تمرین کنند. هم فکری، مشورت، کمک کردن و کمک گرفتن، تحمل نظر مخالف، گفت وگو کردن، مهارت انتقاد کردن، صبر و تحمل و… همگی باید در دوران مهدِ کودک، دبستان و مدرسه از طریق سیستم آموزشی به بچه ها آموزش داده شود، در حالی که آن چه در شرایط فعلی شاهد آن هستیم این است که تشدید رقابت، حفظ فرمول و شرکت در انواع و اقسام کلاس های پولی و خصوصی کنکور می باشد. قطعاً تا زمانی که تحولی اساسی در آموزش و پرورش رخ ندهد، نباید انتظار تحول در سایر زمینه ها را داشته باشیم.

 

 

 

 

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کد امنیتی *

بستن
بستن