نگاهی روانشناختی به افزایش خشم و خشونت در جامعه

وقتی فشارهای زندگی به خشونت تبدیل می‌شوند

مختار کریمی، کارشناس ارشد روانشناسی بالینی، مدیرمسئول کلینیک نوروسایکوتراپی مانا


در روزهای اخیر، مشاهده دعواهای خیابانی، شنیدن اخبار قتل، خشونت‌های خانوادگی و خودکشی، برای بسیاری از مردم شهر به تجربه‌ای آشنا تبدیل شده است. همین پنجشنبه در یک پیاده روی یک ساعته در مرکز شهر نگارنده شاهد دو درگیری فیزیکی نسبتا بزرگ از سوی شهروندان بوده که یکی از آنها نوجوانانی در بازه سنی 15 الی 20 ساله بودند که با هم گلاویز شده و بر سر هم فریاد می زدند وجمع کثیری دور آنها جمع شده بودند و نظاره‌گر معرکه بودند. مورد دیگر نیز بین دو جوان حدودا 30 ساله رخ داد که از ماشین پیاده شده و با هم درگیر شده بودند. این‌ها تنها بخشی از صحنه‌هایی است که کم و بیش در سطح شهر شاهد آن هستیم. اگر حوادث این روزهای اخیر را نیز به آن اضافه کنیم و آنها را به عنوان یک توالی مرور کنیم از خودکشی پسری سیزده ساله گرفته تا قتل یک مرد حدودا 40 ساله با چاقو و خشونت خانگی در سنندج و خودکشی یک زن جوان متاهل در بانه و مشاهدات روزمره از افزایش خشونت و دعوا در سطح شهر و پارک و مکان‌های شلوغ، این سوال در ذهن درست می‌شود که چرا به یکباره پرخاشگری و آمار آسیب‌های روانی اجتماعی اینگونه بالا رفته است و در مدت زمان کمتری شاهد موضوعات و آسیب‌های بیشتری هستیم و این تجمع حوادث در این زمان کوتاه و توالی این‌ها آیا اتفاقی و گذراست یا خبر از شرایط جدیدی در جامعه می دهد؟

 این توالی اتفاقات می‌تواند صرفاً چند رویداد جدا از هم نباشد و به نوعی به هم مرتبط باشند و حتی می‌تواند نشانه‌ای از افزایش فشار روانی اجتماعی (Social Stress) در یک جامعه تحت فشار باشد. فشار روانی اجتماعی وضعیتی است که در آن مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و بین‌فردی به‌طور مداوم بر افراد وارد شده و ظرفیت سازگاری روانی آنان را کاهش می‌دهد؛ وضعیتی که می‌تواند به افزایش اضطراب، افسردگی، خشم، پرخاشگری و کاهش سلامت روان در سطح فردی و اجتماعی منجر شود. به زبان دیگری وقتی مطالبات محیطی و اجتماعی فراتر از توان مقابله‌ای فرد باشد. در این حالت تاب آوری کاهش و خشم و واکنش افزایش می‌یابد. کمتر کسی است این روزها فشار روانی اجتماعی و اقتصادی بر خود و دیگران را مشاهده، درک و یا حتی تجربه نکرده باشد. زیرا از صحبت‌های خودمانی و گلایه مغازه‌دار و خالی شدن مغازه‌های چندین ساله و قیمت‌های سربه فلک کشیده، به وضوح فشارها را می‌توان درک کرد. اما در پشت این آسیب‌های مشاهده شده مجموعه‌ای از عوامل قرار دارند که می‌توان به بخشی از آنها اشاره کوتاهی نمود:

۱. فشارهای اقتصادی و ناامیدی و ناکامی اجتماعی و بیکاری: کاهش قدرت خرید، احساس ناکامی و ناامیدی و محدود شدن فرصت‌های پیشرفت مخصوصا در جوانان و نوجوانان می‌توانند آستانه تحمل افراد را کاهش دهند. همانطور که می‌دانید انسان‌ها در شرایط عادی نیز با استرس‌های روزمره مواجه هستند، اما زمانی که فشارهای روانی اقتصادی و اجتماعی به صورت مزمن ادامه پیدا کنند، ظرفیت روانی و تاب آوری  افراد برای تحمل مشکلات کاهش می‌یابد. در چنین شرایطی افراد زودتر خشمگین می‌شوند، آستانه تحمل پایین می‌آید و اختلاف‌های کوچک می‌توانند به درگیری‌های شدید تبدیل شوند. پژوهش‌های روان‌شناختی نیز نشان داده‌اند که فشارهای اقتصادی و احساس ناکامی اجتماعی با افزایش پرخاشگری، تعارض‌های خانوادگی و خشونت ارتباط دارند. نظریه «ناکامی ـ پرخاشگری» بیان می‌کند که هنگامی که افراد به طور مداوم در رسیدن به اهداف و نیازهای اساسی خود با مانع روبه‌رو می‌شوند و ناکامی را تجربه می کنند، احساس خشم و درماندگی در آن‌ها افزایش یافته و این هیجانات ممکن است به شکل رفتارهای پرخاشگرانه نسبت به دیگران و خود بروز پیدا کنند.

۲. فرسودگی روانی و استرس مزمن: جامعه‌ای که برای مدت طولانی تحت فشار باشد، دچار نوعی «خستگی روانی جمعی» می‌شود. و افراد به صورت جمعی خسته و فرسوده و تکانش‌پذیر می‌شوند در این وضعیت تنظیم هیجان‌ها دشوارتر شده و رفتارهای تکانشی، پرخاشگری و حتی خودکشی نیز افزایش می‌یابد. از سوی دیگر، استرس مزمن بر عملکرد مغز نیز تأثیر می‌گذارد. هنگامی که فرد برای مدت طولانی درگیر نگرانی‌های مالی، خانوادگی یا اجتماعی باشد، توانایی تنظیم هیجان‌ها کاهش پیدا می‌کند. تصمیم‌گیری منطقی ضعیف‌تر شده و واکنش‌های تکانش‌گرانه، عصبانیت‌های خطرناک و رفتارهای پرخطر دیگر نیز افزایش می‌یابند. به همین دلیل است که گاهی یک اختلاف جزئی در خیابان، محل کار یا حتی درون خانواده می‌تواند به خشونتی غیرمنتظره و غیر قابل باور منجر شود.

۳. ضعف مهارت‌های حل تعارض: بسیاری از نوجوانان و بزرگسالان مهارت گفت‌وگو، مذاکره و مدیریت خشم را نه در خانواده و نه در مدرسه و حتی در دانشگاه هم آموزش ندیده‌اند و سیستم تربیتی و آموزشی در این حوزه ناکارآمد به نظر می رسد و تاکنون اهمیت چندانی به موضوع پرخاشگری و کاهش و کنترل و مدیریت آن نداده است و میدان روانی حاکم بر اجتماع این خشونت و اقدامات پرخاشگرانه را به صورت مستقیم و غیر مستقیم تقویت نیز می‌کند. به طوری که کسانی که اهل گفتگو و بخشش و گذر از موضوعات خشونت بر انگیز اند را کلامی و غیر کلامی سرزنش می‌کنند و افرادی که اهل دعوا و پرخاش و پرخاشگری و خشونت‌اند را به صورت ضمنی تشویق نیز می‌کنند، به طوری که در میان نسل جدید قلدری و دعوا و خشونت و حمل چاقو به یک هنجار کم و بیش پذیرفته شده تبدیل شده است.  بنابراین اختلاف نظرهای کوچک و حتی بزرگ نیز به جای حل از طریق گفتگو، به توهین، تهدید و در نهایت خشونت منجر می‌شود.

۴. کاهش سرمایه اجتماعی: وقتی اعتماد میان افراد، خانواده‌ها و نهادهای اجتماعی کاهش پیدا کند، وقتی خودخواهی جای دگرخواهی منطقی و دگر پذیری و جمع‌گرایی را می‌گیرد، وقتی تلاش برای رسیدن به اهداف هرچند کوچک مانند درآمد کافی برای گذراندن زندگی روزمره و تامین نیازهای اولیه ناکام می‌شود، وقتی شغل و درآمد دیگر کفاف نصف ماه و کرایه خانه را نمی‌دهد، وقتی هزینه‌های زندگی بالا و درآمد و موقعیت‌های شغلی کم است و فاصله زیادی بین درآمد و خرج وجود دارد و گرانی و افزایش قیمت بیداد می‌کند ، فرد تنها دغدغه اش به بقا تقلیل می‌یابد همدلی و گذشت و فداکاری و آرامش و صلح و دوستی به موضوعی حاشیه‌ای تبدیل می‌گردد و احساس تعلق به آن جامعه و حمایت اجتماعی از همدیگر نیز روز به روزکمتر می‌شود. این وضعیت می‌تواند هم پرخاشگری و هم احساس تنهایی و خودکشی و هم سایر آسیب‌های روانی اجتماعی را تبیین و افزایش دهد.

۵. تأثیر رسانه‌ها و شبکه‌های اجتماعی، انتشار مداوم اخبار خشونت، قتل و خودکشی می‌تواند نوعی «عادی‌سازی خشونت» ایجاد کند. و نوجوانان و جوانان الگوهای پرخاشگرانه را می‌بینند و آنها و رفتارهای آنان را درونی می‌کنند به  رفتارهای هنجارشکنانه خو می‌گیرند و در گروه دوستان همدیگر را تقویت می‌کنند. فضای مجازی مملوء از خوبای محل و پسران بدی است که خشونت را اشاعه و به آن افتخار نیز می‌کنند و سیل حمایت‌ها با کامنت و لایک هم مزید بر علت است و الگوهای مثبت و موفق در این فضای مسموم به چشم نمی‌آیند و الگو نمی‍‌شوند و تشویق و تبیلغ نمی‌گردند. هرچند این موضوع علت اصلی نیست، بیشتر تقویت کننده است اما می‌تواند حساسیت افراد را نسبت به خشونت کاهش دهد، الگوسازی غلط را اشاعه دهد و افراد مخصوصا نوجوانان و جوانان را به صورت  تقلیدی و اپیدمیک به بخشی از این چرخه تولید خشونت و بازتولید خشونت وارد کند.

نکته مهم این است که قتل، دعوا و خودکشی را نباید صرفاً مشکلات فردی دانست؛ این‌ها تا حدی شاخص‌های سلامت روان جامعه نیز هستند و به نوعی برآیند اثر تجمعی فشارهای روانی اجتماعی و اقتصادی اند. هرچه میزان امید اجتماعی، حمایت خانوادگی، دسترسی به خدمات سلامت روان و آموزش مهارت‌های زندگی بیشتر باشد، احتمال بروز این رخدادها کمتر خواهد شد. اما ناامیدی، احساس بن‌بست، انزوای اجتماعی و مشکلات اقتصادی می‌توانند از عوامل تشدیدکننده آسیب‌های مختلف باشند. هنگامی که فرد احساس کند راهی برای تغییر شرایط خود ندارد، خطر بروز افکار خودکشی، پرخاشگری و عدم توانایی تنظیم هیجان افزایش می‌یابد. بنابراین می‌توان نتیجه گرفت مقابله با افزایش پرخاشگری تنها با برخوردهای قضایی و انتظامی ممکن نیست و توجه به آموزش مهارت‌های زندگی، مدیریت خشم، توسعه خدمات سلامت روان، حمایت از خانواده‌ها و کاهش فشارهای اقتصادی و اجتماعی، همگی بخشی از راه‌حل هستند و این مداخلات ترکیبی در سطح جامعه می‌تواند چرخه خشونت را متوقف نماید. لازم به یادآوری است خشونت چه نسبت به دیگران و چه نسبت به خود، اغلب آخرین حلقه زنجیره‌ای از فشارها، ناکامی‌ها و رنج‌های انباشته‌شده است؛ زنجیره‌ای که اگر زودتر دیده و درمان شود، می‌تواند از بسیاری از آسیب‌های فردی و اجتماعی پیشگیری کند.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

همچنین ببینید
بستن
دکمه بازگشت به بالا