از پشتکوه تا ایلام؛ راه دراز تکوین خودآگاهی کُردی

✍️ دکتر صلاحالدین خدیو| روزنامهنگار
تاسیس رشته زبان و ادبیات کُردی در دانشگاه ایلام، فراتر از یک خبر دانشگاهی است. این رشته پس از دانشگاه کُردستان، که از سال ۱۳۹۴ دانشجو میپذیرد، دومین نمونه در دانشگاههای ایران است. اما اهمیت خبر فقط در تأسیس یک رشته دانشگاهی جدید نیست. برای نخستین بار، آموزش دانشگاهی رسمیِ مرتبط با زبان و ادبیات کُردی از کانونهای اصلی کُردستان سنی ایران عبور کرده و به ایلام، بهعنوان یکی از مهمترین مناطق کُرد شیعه ایران، رسیده است. همین جابهجایی جغرافیایی و مذهبی، به خودی خود معنادار است.
پرسش مهمتر اما این است که چرا ایلام، که در دهههای گذشته کمتر از امروز با هویت کُردی شناخته میشد، اکنون به یکی از کانونهای مهم خودآگاهی کُردی در ایران تبدیل شده است؟
به نظر میرسد مسیر تکوین این خودآگاهی در ایلام با مهاباد و سنندج تفاوت اساسی دارد. در مهاباد، پیش از ظهور ناسیونالیسم مدرن کُردی در آغاز قرن بیستم، شهری هرچند کوچک وجود داشت که با شبکهای ایلی و روستایی در پیرامون خود پیوند داشت. هنگامی که اندیشه ناسیونالیسم مدرن به این محیط رسید، هسته شهری موصوف آن را جذب کرد و مهاباد به تدریج به کارگاهی برای تولید، صورتبندی و استانداردسازی هویت کُردی مدرن تبدیل شد.
سنندج البته از شهری قدیمیتر و بزرگتر با سابقه دیوانی و فرهنگی برخوردار بود و زبان و فرهنگ کُردی در آن حضور پررنگی داشت؛ اما مسیر تبدیل این سرمایه فرهنگی به یک هویت سیاسی مدرن، با مهاباد یکسان نبود و هویت به اندازه آن صبغه سیاسی به خود نگرفت.
در منطقهای که امروز استان ایلام نامیده میشود، هویتهای مختلفی طی قرنها روی هم قرار گرفته بودند: تعلقات ایلی و طایفهای، هویتهای محلی و جغرافیایی مانند پشتکوه، تفاوتهای زبانی و گویشی، و هویتهای لر، کُرد، لک و فیلی و نیز تعلق مذهبی. این هویتها الزاماً مرزهای روشن و متعارفی با یکدیگر نداشتند و خودتعریفی افراد نیز لزوماً با صورتبندیهای قومی امروز منطبق نبود.
آنچه در ایلام طی چند دهه اخیر رخ داده، شاید نه «پیدایش کُردبودن»، بلکه تبدیل یکی از این لایههای هویتی به یک خودآگاهی جمعی فراگیرتر بوده است.
رشد شهر ایلام، تبدیل آن به مرکز استان در سال ۱۳۵۳، مهاجرت روستایی و ایلی به شهر، گسترش آموزش، پیدایش طبقه متوسط جدید و توسعه شبکههای ارتباطی، گروههایی را که پیشتر عمدتاً در چارچوبهای محلی، ایلی و مذهبی تعریف میشدند، در یک فضای اجتماعی مشترک قرار داد. شهر به این ترتیب فقط بزرگتر نشد؛ بلکه ساختار روابط اجتماعی را نیز تغییر داد. ایلام مدرن، شهری که پیشتر وجود نداشت، عملا به محیطی برای بازترکیب هویتها بدل شد.
نمیتوان گفت «شهرنشینی ایلام را کُرد کرد». تعبیر دقیقتر این است که شهرنشینی امکان داد کُردبودن، از میان مجموعهای از تعلقات همپوشان، به یک صورت خودآگاهانه و عمومی از هویت تبدیل شود.
این پدیده را تا حدی میتوان با تجربه اروپای مرکزی و شرقی در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم مقایسه کرد. آلمانیزبانهای خارج از سرزمین اصلی آلمان، بهویژه در امپراتوری هابسبورگ، پیش از ۱۹۱۸ الزاماً در همه جا هویت زبانی خود را با یک خودتعریفی ملی یکپارچه و سیاسی یکی نمیدانستند. زبان آلمانی میتوانست همزمان زبان خانواده، شهر، بازار و فرهنگ باشد، بدون اینکه «آلمانی بودن» به معنای متأخر ملیگرایانه، تنها یا حتی مهمترین صورت خودتعریفی فرد باشد. پیش از ۱۹۱۸، نه آلمانیهای درون زیست بوم اصلی، برادران همزبانشان در اتریش – مجارستان را بخشی از دیاسپورای آلمانی میدانستند و نه آنها خودشان را آلمانی به معنای امروز میخواندند.
با گسترش شهرنشینی، آموزش، مطبوعات، ارتباطات و سیاست تودهای، این وضعیت تغییر کرد. تعلق زبانی و فرهنگی در بسیاری از مناطق به صورت تازهای از خودآگاهی ملی تبدیل شد. شباهت این نمونه با ایلام البته در زمینه تاریخی نیست، بلکه در مکانیسم شکلگیری خودتعریفی مدرن است: هویتی که پیشتر در میان چندین لایه تعلق اجتماعی وجود داشت، در شرایط جدید برجسته و عمومی میشود.
مطالبه آموزش دانشگاهی زبان کُردی، خود محصول همان فرایندی است که طی چند دهه، هویت کُردی را در ایلام از یکی از چندین لایه هویتی به یک خودآگاهی اجتماعی نیرومندتر تبدیل کرده است.
مساله هم همین است؛ چگونه کُردبودن در ایلام مدرن، از یک تعلق در میان چند تعلق دیگر به یک خودآگاهی جمعی تبدیل شد و چگونه شهری شدن و آگاهی عمیقتر محصول آن، هویت کُردی را در برابر هویتهای همعرض مانند لری، لکی، فیلی لری و کُردی فیلی، هژمون نمود.




