نمایش «ســـوچ»

✍حامد حسنی
این نمایش بیش از آنکه بر روایت خطی تکیه داشته باشد، تلاش میکند جهان درونی شخصیتهایش را پیش چشم مخاطب بگذارد، جهانی که در آن رنج، انتظار، دلتنگی و امید، مدام در کنار هم جابجا میشوند. نکتهی قابل توجه این است که نمایش هیچگاه مخاطب را مجبور به برداشت مشخصی نمیکند و همین آزادیِ تأویل، از ویژگیهای ارزشمند آن است.
بازی بازیگران یکی از نقاط اتکای اثر است. میان شخصیتها نوعی هماهنگی و اعتماد دیده میشود که باعث میشود حتی در لحظههای پرتنش نیز اجرا از ریتم خود خارج نشود. احساسات به جای اغراق، با کنترل منتقل میشوند و همین باعث شده شخصیتها برای مخاطب باورپذیر باقی بمانند.
از میانهی نمایش، یکی از جزئیاتی که توجهها را جلب میکند، طراحی تدریجی نقوشی شبیه موتیفهای فرش کُردی روی تختهسیاه بود. این اتفاق نه آنقدر پررنگ بود که خودنمایی کند و نه آنقدر کمرنگ که نادیده بماند. به نظرم این انتخاب، تنها یک عنصر تزئینی نبود، بلکه بیآنکه چیزی را مستقیم بیان کند، لایهای از هویت و حافظهی فرهنگی را به فضای نمایش اضافه میکرد. گویی روایت، همزمان با پیش رفتن اجرا، روی آن تخته نیز آرامآرام با خط و نقش نوشته میشد.
طراحی صحنه نیز همین ویژگی را داشت، هیچ عنصر اضافهای دیده نمیشد و هر وسیله در خدمت فضای نمایش قرار گرفته بود. این سادگی باعث شده بود نگاه مخاطب بیش از هر چیز روی روابط میان شخصیتها و مفاهیم نهفته در اجرا متمرکز بماند.
نمایش نه همه چیز را توضیح میدهد و نه در پی آن است که نتیجهای قطعی تحویل تماشاگر بدهد. در عوض، او را شریک ساختن معنا میکند و همین باعث میشود هر مخاطب تجربهای متفاوت از این اجرا با خود در ذهنش تداعی کند.
«سوچ» برای من نمایشی بود که ارزشش را بیشتر از هر چیز، در جزئیاتش پیدا کرد، در تصویرهایی که بیصدا ساخته میشدند، در سکوتهایی که گاهی از دیالوگها رساتر بودند و در نشانههایی که پس از پایان اجرا، تازه معنای خود را در ذهن مخاطب کامل میکردند.
دست آخر میخواهم بگویم:«در روزگاری که تنگنای معیشت، نخستین قربانی خود را از میان رؤیاها و هنر برمیگزیند، هنوز دلهایی هستند که چراغ صحنه را با جان خویش روشن نگه میدارند. تئاتر، در سایه همین عاشقان بیادعا، هنوز نفس میکشد، هنرمندانی که با وجود همه تلخیها، فراموش نکردهاند هنر، آخرین پناهِ انسان است.»




